تبلیغات
funny - مطالب داستان
به دنیالبخند بزنید...
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
داستان کوتاه وطنز زن وشوهرش...

یه روزخانومی*女の子* のデコメ絵文字 قبل ازبرگشتن همسرش゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 ازسرکار،برگرده درنامه ای نوشت:まるまる のデコメ絵文字

من خونه رو تاابد ترک کردم゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字 ودیگه حاضرنیتم باتوزندگی کنم... AU のデコメ絵文字

ونامه روگذاشت روی میز خودش رفت زیرتختخواب قایم شد ゜*棒人間/かわいい*゜ のデコメ絵文字که

عکس العمل شوهرش روبعدازخوندن نامه ببینه記号だよ。びっくり2 のデコメ絵文字 شوهرش خسته ازسرکاراومدووارد اتاق خواب شدAU のデコメ絵文字

وچشمش به کاغذروی میزافتادونامه همسرش روخوند...天気だよ。虹 のデコメ絵文字

پس ازخوندن نامه باتمام خونسردی روی کاغذچیزی نوشت... ☆きゃわ★ のデコメ絵文字

بقیه داستان توادامه مطلبه


بیا اینجاس ادامه داستان

مرتبط با: داستان , مطلب طنز ,
داستان طنز دانشجو واستاد...

دانشجوی پسری که درس منطق روافتاده بودازاستاد پرسید:واقعاخودتون درس منطق روبلدید؟ひげ。可愛い。 のデコメ絵文字

استادگفت:بلهひげ男爵(笑) のデコメ絵文字

دانشجوگفت:پس من سوالی می پرسم اگه تونستیدجواب بدید که هیچی اما اگه نتونستیدباید نمره ی قبولی بهم بدین...顔文字 のデコメ絵文字

استاد بااعتمادبه نفس کامل قبول کرد دانشجوپرسید:اون چیه که منطقی هست ولی قانونی نیست واون چیه که قانونی هست ولی منطقی نیست واینکه اون چیه که نه منطقیه نه قانونی؟

استاد یکم فکرکرد دیدنمیتونه جواب بده゜*かわいい*゜ のデコメ絵文字 بنابراین نمره ی قبولی پسرروبهش داد まるまる のデコメ絵文字چند هفته بعد استاد به اون پسرزنگ زد وازش پرسید:خب جواب اون سوالی که پرسیدی چی میشد؟まるまる のデコメ絵文字

پسرجواب داد:شما  ☆数字★ のデコメ絵文字☆数字★ のデコメ絵文字 سالتونه بایه زن 数字。可愛い。 のデコメ絵文字数字。可愛い。 のデコメ絵文字ساله ازدواج کردید این قانونیه ولی منطقی نیست وخانومتون بایه پسر数字。4 のデコメ絵文字数字。2 のデコメ絵文字

ساله رابطه دارAU のデコメ絵文字ه این قانونی نیست ولی منطقیه واینکه شما به معشوقه ی همسرتون ハート のデコメ絵文字نمره ی قبولی دادین این نه منطقیه نه قانونی...!!!記号だよ。びっくり3 のデコメ絵文字

نظریادت نره



مرتبط با: داستان , مطلب طنز ,
داستان کوتاه پیشنماز ومرد...
داستان توادامه مطلبه حتما بخون...

ادامه مطلب

مرتبط با: داستان , مطلب طنز ,
داستان باحال
خلبان هواپیما توسط میکروفن به مسافرین خوش آمد میگفت..
ناگهان فریاد زد:خدایا کمک کن...!!!
سکوت مرگباری کل هواپیما را فرا گرفت...

.

.

.

.

.

.

.

.

بروادامه مطلب آخرشو بخون


ادامه مطلب

مرتبط با: داستان , مطلب طنز ,
داستان کوتاه گله ی لاک پشت ازخداوپاسخ او


پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه


جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. سنگ پشت، ناراضی و نگران بود

.

پرنده ای درآسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت:


این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پُشتم را این همه سنگین نمی کردی.


من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه. و در لاک سنگی خود خزید، به نیت نا امیدی.


ادامه مطلب


ادامه مطلب

مرتبط با: داستان , مطلب زیبا ,
بی مادری
برو ادامه مطلب یه داستان

 خوشگل هس بخونش

ادامه مطلب

مرتبط با: داستان , مطلب زیبا ,
گربه

دو تا گربــــه باهم ازدواج کردن

برو ادامه زندگیشون روببین

ادامه مطلب

خدوکار باارزش
مواظب خودكارت باش:


اگه خودكارتو گم كنی نمیتونی جزوه بنویسی

اگه جزوه ننویسی نمیتونی درس بخونی

اگه درس نخونی واحدهاتو پاس نمیكنی

اگه واحداتو پاس نكنی مدرك نمیگیری

اگه مدرك نگیری كار پیدا نمیكنی

اگه كار پیدا نكنی غذا نداری كه بخوری

اگه غذا نداشته باشی گرسنه میشی

اگه گرسنه شی لاغر میشی

اگه لاغر شی زشت میشیاگه زشت شی كسی باهات ازدواج نمیكنه

اگه ازدواج نكنی بچه دار نمیشی

اگه بچه دار نشی افسرده میشی

اگه افسرده بشی مریض میشی

اگه مریض بشی میمیری

پس مواظب خودكارت باش تا گم نشه وگرنه میمیری
!!





یه داستان خیلی احساسیه باید بخونید مخصوصا دکترا که هیچ توجهی به بیماران ندارن البته بعضیاشون همرو نمیگم!!!

پیرزنی مسن در حالی که بچه ای را را در بغل داشت

 وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:التماس میکنم به داد این بچه برسید...

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.


پرستار خیلی بی تفاوت:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرزن گفت:ولی من پول ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا فردا براتون آماده میکنم

پرستار : با پزشکی که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

ولی پزشک بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دخترش ماتش برده بود و به دیروزش فکر میکرد...



داستان زن و شیطان

زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را

طلاق دهد ؟

شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است

پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد

پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد

سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن

زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :

چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد

ادامه مطلب

مرتبط با: داستان , مطلب جالب ,
برچسب‌ها: شیطان و زن , شیطان , زن ,
داستان تقلب(طنز)
تقلب کردن

بنده در دوران كودكی علاقه ای به خلبان شدن نداشتم!اما از بد روزگار در دوران دانشجویی كمی تا قسمتی چتر باز از آّب در امدم وبعد از ترم اول كمتر درسی بود كه با تقلب یا به امید تقلب سر جلسه امتحان نرفته باشم!پس اگر قرار به انتخاب خاطره از تقلب باشد انتخاب یكی از بین اون همه خاطره باید كار سختی باشه!

مثلا میشه از امتحان پایان ترم استاتیك شروع كنم كه تقلب رو به صورت كاملا حرفه ای در دستشویی جاسازی كرده بودم واز بد شانسی درست همون روز آب قطع شد وامیدمون ازتقلب قطع شد وافتادم!

ادامه مطلب

برچسب‌ها: تقلب , تقلب کردن ,
داستانک
داستان جالب و آموزنده - www.radsms.com

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

ادامه مطلب

خودشناسی...
                                 نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.

یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار 
ادامه مطلب

نتیجه وقت شناس نبودن
http://www.aftab.ir/e_card/photos/PBC05011.jpg
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمتکرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
ادامه مطلب

مرتبط با: داستان , مطلب جالب ,
داستان زیباو آموزنده ی آرزوی دانه
داستان جالب و آموزنده - www.radsms.com

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:

“من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”
اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به او توجهی نمی‌کرد.
دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:

ادامه مطلب

داستان پسرک شیطون
داستان جالب و آموزنده - www.radsms.com
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
ادامه مطلب

داستان کلاغ و روباه
داستان جالب و آموزنده - www.radsms.com
کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست . روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید . به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !
می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم ! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
ادامه مطلب

داستان آموزنده ی برادران مهربان
داستان جالب و آموزنده - www.radsms.com

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌

ادامه مطلب

داستان آموزنده ی پند کشیش
داستان جالب و آموزنده - www.radsms.com
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:
نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.
کشیش گفت:
بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.
ادامه مطلب

داستان جالب محل دقیق ضربه
داستان جالب و آموزنده - www.radsms.com

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز

نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس
گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بوداشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او

ادامه مطلب

تعداد کل صفحات: 2